* سیاوش قمیشی Siavash Ghomayshi *

غريبه

 

مسافر شهر غمی

غریبی! مثل خودمی...

گفتی غریبی بهتره،

واسه همه در به ‌درا،                     این دیگه راه آخره

 

از راه دوری اومدی

از رنگ و رو و حالتت،                     نشون میده نابلدی

تواَم مثِ همه‌ی ماها،

سر دوراهی موندی و                    دل رو به دریاها زدی

تو شک و توی تردید

چشمت کجا رو میدید...

گفتی غریبی بهتره!

واسه همه در به درا                      این دیگه راه آخره...

تو صورتت پر از غمه؛

غصه داری یه عالمه...

دوست داری درددل کنی،              دلت گرفته از همه...

 

غریبه توی غربت                         شادی فقط یه مهمونه؛

تا اونجا که دلت بخواد،                  غصه فقط فراوونه...

غریبه توی غربت                         نپرسی از مروت

بپرسی دارِت میزنند!

تیشه به کارت میزنند...

غریبه توی غربت                         نپرسی چی شد محبت

بگی میگن دیوونه‌اس!

حرفاش چه بچه‌گونه‌اس!

تقصیر آدما نیست

این همه درد! دوا نیست!

آبه و نون و نفس

کجا اومدی!؟ تو قفس!

اونایی که موندن خوشترن،

طفلکی‌ها بی‌خبرن،

حسرت ما رو می‌برن...

غریبه ما رفیقتیم

هرچی که هست باید بگیم

دنیا که سیرِ از ما،

دلِ تو نگیره از ما...

غریبه دیدی اینجا بیشتر حرف غصه!

هرجا بری همینه کار کجا درسته...!؟

دل شکسته داری

پاهای خسته داری

هر دوتا تو یه عالمیم!

اون اشکی که تو چشماته،

اون بغضی که تو حرفاته،

عین منه! مثل همیم!

هر دو تا تو یه عالمیم...

غصه ماتمُ نخور                             اینقده کارش آسونه!

آدمی مثل من و تو                        هیچ کجا در نمی‌مونه!

غریبه توی غربت                           وقت نداری بخندی

وقت نداری که حتی                       دل به کسی ببندی...

عمرت برای کارِه،

کارت، عوض نداره!

هرچی که درمیاری                        یه لحظه بعد نداری

اون آخر زمونی که تو کتابا خوندی،

کِشون کِشون خودت رو به آخراش رسوندی

تو آخر زمونیم،

بهتره هیچی بیشتر،                     یاد نگیریم ندونیم...

بذار تو کار عشق و آدم و آدمیت،

همون جورا بمونیم...

غریبه ما رفیقتیم،

هرچی که هست باید بگیم

دنیا که سیرِ از ما،

دل تو نگیرِه از ما...

غریبه دیدی اینجا بیشتر حرف غصه!

هرجا بری همینه کار کجا درسته...!؟

هر چند تمامی علاقه‌مندان به سیاوش قطعه غریبه را با صدای سیاوش در آلبوم حادثه به خاطر دارند؛ ولی خواندن متن کامل این ترانه و گوش دادن دکلمه آن توسط خود شاعر مسعود فردمنش لطف دیگری دارد... مسعود جان! غربت تنها خارج از مرزهای ایران نیست؛ می‌توان در میان جمع نیز تنها نشست و غریب ماند...! (برای شنیدن دکلمه کلیک نمایید)

+ اميد و وحيد ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٩
comment نظرات ()

و باز هم حکایت...

http://siavash-gh-blog.persiangig.com/image/Hekayat-1.jpg

همگی در پی رقاصه‌ی شهر می‌گردند؛

به چه بازار گرانی دارد!

محکش بالاتر،

غزلش گویاتر،

و چه شوق و طربی می‌آرد!

نکته اینجاست که رقاصه چه پاهای قشنگی دارد...

نکته اینجاست که گویا کمر نازک و نرمی دارد؛

اهل آبادی ماست...

عجبا!
حیرتا!

در سرش ذوق فرنگی دارد!

نکته اینجاست که رقاصه چه پاهای قشنگی دارد...

ما که در سوگ فلان عشق غزل سر دادیم،

خبرش را توی پس کوچه‌ی شهر،

نیمه‌های دل شب،

از دو تا عابر مست بشنیدیم؛

که زٍ ته‌مانده‌ی تصنیف چنان خوش بودند؛

که نه گویا برگ زردی زٍ درخت افتاده؛

و نه گویا دل ما در غم دوری از خاک وطن عاشقانه غزلی سر داده...

نکته اینجاست که رقاصه چه پاهای قشنگی دارد...

The image “http://siavash-gh-blog.persiangig.com/image/Hekayat-2.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

و چه این جمله به فكر همگی افتاده:

«بچه‌ها را چه كنیم؟»

بچه‌ها می‌خواهند.

بچه‌ها می‌رقصند.

بچه‌ها می خوانند.

این طریقیست كه در خاطرشان می‌ماند.

ای فلانی دو سه خطی بنویس.

ساده‌تر،

رنگی‌تر.

در پی قافیه و واژه نباش.

سوژه‌ی امروزی.

بگذر از دلسوزی.

لله‌هایی همه دلسوزتر از مادرشان،

بی‌خیال از غم فردایی و از عاقبت و آخرشان.

من هنوز معتقدم.

من هنوز معتقدم،

می‌شود عشق به آنها آموخت.

می‌شود دربه‌درِ واژه‌ي بازار نبود.

می‌توان تقدیم كرد،

و پشیزی به پشیزی نفروخت.

می‌توان عشق به آنها آموخت...

http://siavash-gh-blog.persiangig.com/image/Hekayat-3.jpg

باز هم نوستالژی آلبوم حکایت؛ معجونی از اشعار و دکلمه‌های سحرآمیز مسعود فردمنش و تک‌نوازی دلنشین پیانوی سیاوش قمیشی...

 با گذشت بیش از پانزده سال از انتشار این آلبوم، هر بار که به آن گوش می‌دهیم بیش از پیش با اشعار و آهنگ ها انس می‌گیریم؛ غم زیبایی در وجودمان جوانه می‌زند و قطرات اشک را از چشمانمان جاری می‌سازد... به راستی چرا؟ مگر نه اینکه این جوشش و عصاره‌ای از احساس و هنر سیاوش و مسعود عزیز است و مادامیکه سر سوزن عشق و احساسی در وجودمان باشد، تاریخ مصرفی را نمی‌توان برایش متصور بود...
بخش اول اشعار بالا، قسمتی حذف شده از آلبوم حکایت است که حدود دو سال پیش در برنامه تلویزیونی «مکتب عشق» مسعود فردمنش پخش شد و با قطعه «بچه ها» (بخش دوم) نوعی پیوستگی معنایی دارد. البته از دلیل حذف این بخش در CD نهایی اطلاعی در دست نیست. برای شنیدن این قطعات اینجا را دریابید.

 در مورد مسعود فردمنش و آلبوم حکایت صحبت بسیار است و در آینده نزدیک از او بیشتر خواهیم نوشت.

ارادتمند شما، وحید ف. 



+ اميد و وحيد ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٧
comment نظرات ()