* سیاوش قمیشی Siavash Ghomayshi *

يک مصاحبه نه چندان قديمی

با سلام خدمت تمامی شما عزیزان

در خردادماه دو سال گذشته (1384) تلویزیون تپش در برنامه‌ی Un-Cut (مجموعه گفتگوهای بدون تعارف و جالب خود با هنرمندان مقیم خارج از کشور) مصاحبه‌ای با مسعود فردمنش ترانه‌سرا و خواننده‌ی نام‌آشنا انجام داد که حاوی نکات جالبی از زندگی هنری و شخصی این هنرمند بود. پرداختن به هنرمندانی که کارهای مشترکی با سیاوش داشته‌اند همیشه از اهداف این وبلاگ بوده است و در این میان فردمنش شخصیتی غیرقابل انکار است.

ارائه‌ی این مطلب از مدتها پیش مدنظر ما بوده است که اکنون خدمت شما تقدیم می‌شود.، هرچند شاید وبلاگهایی بوده باشند که در طی این مدت به این مصاحبه پرداخته باشند... در این مطلب و مطالب بعدی به‌ترتیب به این مصاحبه و برخی ناگفته‌ها و ناشنیده‌ها در این مورد خواهیم پرداخت.

 

قسمت اول مصاحبه علیرضا امیر قاسمی با مسعود فردمنش

اول مثل هر مصاحبه‌ای مطمئناً تماشاچی‌ها دوست دارن بدونن که مسعود فردمنش بچه‌ی چه محله‌ای از ایران هستش؛ در کجا به‌دنیا اومده؛ کجا بزرگ شده؛ چند سالگی وارد کار هنر شده؛ چرا وارد کار هنر شده و... بعد بریم سراغ سؤال‌های بعد...

چشم {با لبخند}، شروع می‌کنیم... من اسمم مسعود فردمنش، فرزند غلامرضا، متولد جنوب شهر تهران هستم؛ طرفای چهارراه عباسی و دخانیات و اون طرفا {در محله نازی‌آباد}... خیابون استخر دخانیات... و در اصل اونجا بزرگ شدم تا آخرای دوران دبیرستان و بعد کوچ کردیم به بقول معروف شمال‌ شهر یه مقدار... دوران دبستان رو در همون محل، در دبستان امید درس خوندم، تموم شش سال رو اونجا بودم و دوران دبیرستان رو در خیابانی بالاتر از امیریه به‌نام چهارراه البرز، دبیرستان ابومسلم، ابومسلم خراسانی، اونجا درس خوندم و تمام دوران دبیرستان رو هم در فقط همون مدرسه بودم و... متولد تهرانم؛ پدر و مادرم هم متولد تهرانن ولی از جد پدری روح و روان سرزمین‌ها و دشت‌های تفرش در خون من هست و از جد مادری هم دشتستان‌های پرگل کاشان...{به به} حالا شما بگین ما کجایی هستیم...

خب؛ ایرانی...

بریم سراغ اینکه چطور شد شما خواننده شدین یا بهتره قبل از خوانندگی بریم سراغ اینکه چطور شد مسعود فردمنش ترانه‌سرا یا شاعر شد... و دنیای هنر!؟ به چه صورتی شد که وارد دنیای هنر شدین؛ در چند سالگی متوجه شدین که این هنر وجود داره که می‌تونی شعر بنویسی... ؟

والله من در دوران دبیرستان، کلاس چهارم دبیرستان که بودم... یک‌روز در زنگ انشاء یکی از همشاگردی‌ها برخلاف رسم متداولی که بود از معلم انشاء سؤال کرد و اجازه گرفت که بجای خوندن انشاء یک شعری رو بیاد بخونه که از کتابی جایی برداشته بود... و  معلم هم اونروز انگار بی‌حوصله بود و برخلاف معمول موافقت کرد با این‌کار... و این شاگرد که از دوستان نزدیک من بود و اتفاقاً اسمش هم مسعود بود، این شعر رو خوند و من... ناخودآگاه در عمق این شعر فرو رفتم وقتی این داشت این رو می‌خوند... یادت هست شعرش چی بود؟ یه پشیمانم پشیمانم چون یادم که... به‌روی دفترم با خاطرات دلبرم امشب... که بقیش یادم نیس بعد همش لابلای کار می‌گفت پشیمانم پشیمانم... و زنگ تفریح شعر رو من ازاین گرفتم و نوشتم در دفترم و از همون لحظه احساس کردم یه رابطه‌ی عمیقی با شعر دارم پیدا می‌کنم و زمان کوتاهی نگذشت که شروع کردم خودم به نوشتن...و نمی‌تونم بگم از اون موقع شروع کردم، ولی از همون موقع یه خط یه خط شروع کردم کارهایی رو نوشتن... که فکر می‌کنم شاید به فاصله یکسال نگذشته بود که اولین شعری که حس کردم خودم خیلی راضی بودم نوشتم که... پنجم دبیرستان یا چهارم دبیرستان ؟... آخرای کلاس چهارم بودم...

دل تو قصر بلوره                            دل من خاموشه، کوره...

دل تو قصر یه شاهه                      با بزرگون به‌راهه...

دل من گدا و مسکین                    تا ابد چشم به‌راهه...

یه همچین چیزی رو به‌صورت کامل‌تر از این که الان خاطرم نیست نوشتم و دیگه تمام جزوه‌های من مملو شده بود، لابلای جزوه‌های شیمی و فیزیک و ریاضیات از شعر... روی دفترهام و... دیگه رابطه‌مو با شعر آغاز کردم... دیپلم ریاضی گرفتم؛ برخلاف رشته‌ای که انتخاب کردم و دور حرفه‌ای که رفتم؛ ولی به ادبیات علاقه‌ی خاصی پیدا کردم و احساس کردم و یادمه رفتم کتابفروشی‌های جلوی دانشگاه تهران... با یه کتابفروشی صحبت کردم،گفتم که آقا هرچی جزوه راجع به ادبیات فارسی در دانشگاه تدریس میشه که مربوط به ادبیاته، نه جانبی، اصلش در رشته ادبیات و دستور زبان و عروض و قافیه و اینها هست... اینا رو به من بده من می‌خوام بخرم... و یادمه که چند تایی کتاب خریدم و بردم خونه و شروع کردم در دورانی که مشغول به‌کار شده بودم، شروع کردم به مطالعه کردن و جزوه در آوردن... و این جزوه ها رو امروز دارم هنوز... جداً ؟  گهگاهی میرم سر می‌زنم و تمام اون چیزای رو که می‌خوندم رو خودم شدم استاد خودم و این شد که دیگه حس کردم که... همون‌طور که می‌دونید هنر ریشه‌ی دانش نداره، ریشه‌ی تفکر و  احساس داره و متأثر میشه از دور و بر خودش؛ از فقر؛ از محبت؛ از سیاست؛ از ظلم؛ از همه چی... ولی همیشه احساسم این بود که اگر یه کاری رو می‌خوام انجام بدم  بهتره سوادش رو هم داشته باشم... این بود که دوست داشتم مطالعه کنم و مطالعه زیاد کردم تا به امروز...

اولین پولی که از شعر و شاعری در آوردین رو هیچ یادتون هست ؟

اولین پولی که از شعر درآوردم از سازمان رادیو و تلویزیون ایران بود ؛ فکر کنم حدود حداقل 30 سال پیش؛ اون موقع 22-23 ساله بودم که اولین کارم تصویب شد و فکر می‌کنم دستمزدی که اون‌روز گرفتم 350 تومن یا 400 تومن... یه همچین رقمی بود... که خیلی خوشحال بودم که تونستم برسونم به این مرحله که به‌صورت حرفه‌ای داره به من نگاه میشه.

به کسِ به‌خصوص دادید شعر رو؛ ترانه رو ؟

اولین کاری که در رادیو اجرا شد و پخش شد از رادیو... آقای ایرج عزیز بودند، خواننده بسیار معروف و محبوب اون‌روزها مخصوصاً و... آهنگ اون‌کار رو آقای حسین صمدی ساختند و دوست دارم که امروز یادی کنم از کسیکه به گردن من بسیار حق داره و همیسه سپاسگزارش هستم. من دخترعمویی داشتم که شوهر این دخترعموی من آقای اصغر حقیقی... ایشون در آرشیو رادیو کار می‌کردند و انسان بسیار شریف و خوبی بود و علاقه‌ی من رو که به شعر دید من ازش خواستم گفتم من چه‌جوری  می‌تونم خودمو برسونم به شورای شعر و چه‌جوری می‌تونم وارد این مرحله بشم و ایشون... خیلی اون‌روزها مشکل بود، به‌قول معروف ملوک‌الطوایفی بود، نمی‌ذاشتند دست‌ها به اون اتاق نزدیک بشه... ایشون موردی شدند که برای من مجوزی گرفتند که من بتونم در دفتر شورای شعر رفت و آمد داشته باشم و شعرهام رو بتونم برم ارائه بدم...

و مسلماً اوایل که تمامش رو رد می‌کردند و اینقدر اوایل اینا رد می‌شد و این توضیح رو بدم که اول شورا نبود به‌صورت تک‌نفره آقای کرمانشاهی {معینی کرمانشاهی} رئیس اون دفتر بودند و ایشون تصمیم می‌گرفتند امضاء می‌کردند که یه شعری پخش بشه یا نشه و اینقدر اوایل هفت هشت تا کاری که من دادم... فقط می‌نوشتند قابل پخش نیست و من برام سؤال بوجود اومد یه‌روز رفتم از دفتر ایشون وقت گرفتم و گفتم می‌خوام آقای کرمانشاهی رو ببینم . رفتم دفترشون خیلی دست به‌سینه وایسادم با پوشه‌ای که در دست داشتم از شعرها... گفتم جناب کرمانشاهی من فردمنش هستم گفت بله دیدم توی این کارهایی که میاد اسمتون برام آشناست. گفتم که می‌تونید به‌من راهنمایی کنید که  اشکال کار من در چیه من این کار رو بسیار دوست دارم وحس می‌کنم خیلی بیشتر از اونیکه که در این سن لازم دارم  مطالعه هم کردم ولی اشکال من در این کار چیه ؟ منو راهنمایی کنید من برم اشکالات خودمو برطرف کنم... و متأسفم از یاد آوری اون روز .. ولی ایشون با حالتی نه مهربانانه از من پرسید که شما چه‌کاره هستید؟ من گفتم که من در نیروی هوایی مشغول به فعالیت هستم و ایشون گفتن که هنوز یادم نمی‌ره، گفت شما برو پروازتو بکن، بذار ما هم شعرمونُ بگیم!  یعنی جواب اینکه من اشکالم چی هست این بود و... منم اون سن و سالی که داشتم، غرور جوانی و یه مقدار شاید پرخاشگری در وجودم بود که این روزها در طول زمان خیلی سعی کردم این حالت رو بپوشونم و آروم کنم، برگشتم گفتم که شما اینقدر... متأسفم اینو می‌گم که شما جایی نشستید ما جوون‌ها چشم‌مون به شماست ولی متأسفانه شما اینقدر Knowledge نداری، دانش نداری که فکر می‌کنی هر کس در تیروی هوایی هست پرواز می‌کنه... من در کادر فنی و مهندسی نیروی هوایی کار می‌کنم، کارم پرواز نیست این «یک»؛ «دوم» من هم پروازم را خواهم کرد و هم شعرم رو خواهم نوشت. شما منو از در بیرون کنید از پنجره میام از پنجره بیرون کنید از دیوار میام و شروع کردم داد و بیداد کردن که ایشون زنگ مخصوصی که زیر میزشون بود زد و دیدم دو سه تا نگهبان وارد شدند و منو به‌زور از دفتر ایشون بردن بیرون و از رادیو بیرون کردن و کارت تردد منو هم از من گرفتند و پاره کردند!  من حدود شاید یکسال حق برگشت به رادیو و ارائه‌ی شعر رو نداشتم. بعد از این داستان... نمی‌دونم این باعثش شد اون‌روز یا چیز دیگری بود، تبدیل شد دفتر شعر به شورای شعر و ترانه... و دیگه آقای مشیری، خانم بهبهانی، آقای عماد خراسانی و ابراهیم صهبا و... اینا شدند اعضای... البته اسم همه رو به خاطر نمی‌یارم... شدند اعضای گروه که بعد شعرها رو همه امضاء می‌کردند و از اونجا یک مقدار دست ما بازتر شد که اولین شعر من تصویب شد که آقا ایرج خوند.

یادتون هست شعرِ چی بود؟

شعر به‌نام عاشق کور که: «اسم من عاشق کوره... قلبم از سیاهی دوره... چشمونم تاریکه اما... تو وجودم پر نوره...». این شعر رو خوندم یاد یه خاطره‌ای افتادم که سه چهار ماه بعد از این شعر که اجرا بشه توسط آقای ایرج و پخشش از رادیو که مورد توجه مردم هم قرار گرفته بود و تلویزیون هم یادمه که مرتب پخش می‌شد،... آقای ایرج رو در حیاط رادیو سه چهار ماه بعدش دیدمش و ایشون به من گفتن که این شعر تو باعث دردسر ما شده! گفتم چطور؟ گفت: از انجمن‌های روشندلان و نابینایان زنگ زدند که چطور شما کلمه‌ی «کور» رو به این صراحت استفاده کردین... و از اونجا احساس کردم که اگر می‌خوای برای مردم حرف بزنی، اگر می‌خوای با مردم در ارتباط باشی باید حواست خیلی جمع باشه، باید فقط این نباشی که یه شعری رو بنویسی و از روش رد شی و بدی اجرا بشه، باید حواست جمع همه چی باشه و مبادا توهینی به کسی بکنی، بی‌احترامی به کسی بکنی و این هشداری بود که از روز اول من گرفتم.

 

خُب، بریم سراغ زندگی... مسعود فردمنش؛ خواهر؟ برادر؟

من دو خواهر دارم از خودم کوچک‌تر که هردو ازدواج کردند و خانواده تشکیل دادند و بچه‌های بزرگ دارند و یک برادر دارم؛ که از من بزرگتر هست و علاقه‌ی خیلی شدیدی به برادرم دارم همیشه پشت و پناه من بوده، همیشه در مسائل و گرفتاری‌های زندگی خیلی به‌دادم رسیده که اتفاقاٌ یه شعری دارم که راجع به زندگی هست یک قسمتش نوشتم که: « یک برادر دارم که دیوارش از همه کوتاه‌تر است  توی روزای گرفتاری و تنگدستی من... زندگی انتظاری‌ست که آدم زِ برادر دارد »

نزدیک هستید؟

بله، بسیار نزدیکیم. برادرم هم اینجا هستش در لس‌آنجلس زندگی می‌کنه.

با خواهرها؟

خواهرم، یک خواهرم در ایران هستش و یک خواهرم در اینجا...

چند ساله به آمریکا اومدین شما ؟

من حدوداٌ... نه دقیقاٌ 20 ساله...

بیست ساله آمریکا هستین... پس دوران انقلاب ایران بودین؟

من دوران انقلاب ایران بودم، من سال 85 اومدم.

پس 85 اومدین اینجا...حالا برمی‌گردیم به ایران، اولین آهنگی که به‌صورت پاپ خونده شد و ترانه‌ش از شما بود چه بودش که سرو صدا کرد که مردم بتونن باهاش شاید بیشتر رابطه برقرار کنن تا آهنگ‌هایی که تو رادیو پخش می‌شد؟

والله اولین کاری‌که خیلی سر و صدا کرد  و در همون دوران بود، شاید در همون یک‌سال اولی که من شروع کردم به کار کردن، آهنگی بود به‌نام «عروس»... عروس نازت می‌شمِ خانم نسرین که خیلی گرفت، خیلی گل کرد. با آقای سلیمان اکبری این‌کار رو ارائه دادیم، البته این شعر «عروس نازم میشی» بود و قرار بود آقای عارف اجرا کنند ؛ ولی به‌دلایلی که من نمی‌دونم اون‌روز با آقای سلیمان اکبری اون‌روزا در رفت و آمد بودند این‌کار اجرا نشد و این‌کار رو دادن به یه خانمی به‌نام نسرین اجرا کرد که مجبور شدیم شعر رو برعکس کردیم که «عروس نازت می شم... » و این‌کار خیلی گرفت اون‌روزا و یادمه که خانم نسرین رو هم دیدم خیلی خوشحال بود از این‌ کاری که بهشون داده بودیم و مرد توجه مردم قرار گرفته بود...

این ترانه‌سرا، یه شاعر یه آهنگی رو می‌گه بعدش یا یه شعری رو می‌گه بهتر بگم یا ترنه‌ای رو می‌سرایه و بعدش مبلغی بابتش دریافت می‌کنه و اون خواننده برمی‌داره و می‌ره و دیگه مبلغ دیگه‌ای اضافه دریافت نمی‌کنه... این کار ترانه‌سرایی یا این کار شاعری باید فقط از روی عشق و علاقه باشه یا درآمدش هم خوبه و ما خبر نداریم؟

والله در آمد اکر بخواهیم مبلغی که ما دریافت می‌کنیم ببینیم به‌عنوان درآمد، شاید مبلغ کمی نباشه ولی مشکلی که هست این‌جا،... من مثلاٌ به‌عنوان یه ترانه‌سرا، به‌عنوان یه شاعر... کامپیوتر که نیستم که مثلاٌ ماهی چهار تا پنج تا ترانه‌ای بنویسم... ممکنه من در ماه مثلاٌ 10 تا شعر بنویسم ولی شعری که ترانه باشه و بشه اجراش کرد و قابل قبول بازار روز باشه که... بازار هرچیزی رو که نمی‌تونه بپذیره، خیلی شعرها سنگینن و اصلاٌ مورد توجه بازار نیست... اینِ که اون نوع شعری که میشه فروخت و ازش منبع درآمد درآورد، چون کامپیوتر نیستیم که بتونیم ماهی چهار تا پنج تا این‌کار رو انجام بدیم در نتیجه این‌کار در مجموع سال خلاصه می‌شه به 10، 12 تا کار که بتونی ارائه بدی و انتظاری که اون خواننده از مسعود فردمنش داره...

من برای خودم بزرگترین بلا و Competition شدم چون کسانیکه میان از من کار می‌خوان می‌گن از اون شعرهای فردمنشی بده‌ها و از اون زیرخاکی‌ها...! و این زیرخاکی‌ها باعث شده پس شعری که از من میان بخرن، شعر معمولی نمی‌خوان .. شعری می‌خوان که زیرخاکی باشه به‌قول خودشون یا...

نمی‌گن از اونایی که خودت می‌خونی ؟

نه، این‌ُ نمی‌گن چون دیدن که من خیلی کارها رو از حتی از موقعی که شروع کردم به خوندن، خیلی کارها رو دادم اجرا شده که شاید خودم می‌خوندم خیلی برام کار می‌کرد، نمونه‌اش مثلاٌ دوست عزیزم ستار... می‌گم که کاشکی شاه بودم... مثلاٌ یکی از کارهایی بود که شاید برای من هم خیلی کار می‌کرد ولی دوست داشتم که ایشون اجرا کنن و چقدر هم خوب اجرا شد...

نه اون حساسیت رو ندیدم ولی حساسیت سر اینکه فردمنشی باشه شعر این خودش براشون شده یه اصطلاح و دقیقاٌ هم همه همین رو می‌گن و دقیقاٌ همین کلمه که از اون زیرخاکی‌ها بده... و اینِ که من هم زیرخاکی که اونا انتظارش رو داشته باشن که بیاد و حتماٌ گل بکنه و صد درصد تاپ بشه... نمی‌تونم هرماه چهار تا اون جوری داشته باشم، در نتیجه به‌عنوان business که شغلی که بتونی ازش روزگار رو بگذرونی، امرار معاش کنی نمیشه روش حساب کرد...

هرکدوم از ترانه‌سراها یه سبک خاصی دارن که متفاوت می‌شون می‌کنه با دیگری، فردمنش هم مطمئناٌ همین حالت رو داره که دوستان و بجه‌ها همیشه می‌گن فردمنشی باشه کار... این سبک چی هستش؟ راحت بودن شعر در کلام؟ چه چیزی؟

والله من اونی که از مردم می‌شنوم ،که خود مردم یه دانشگاه‌ن، می‌تونی ازشون هر روز چیز یاد بگیری، چیزی که می‌شنوم اینه‌که می‌گن که حرف دل خودمونُ شنیدیم، وقتی فلان شعر رو شنیدیم مثلاٌ اگه:

همه رفتن کسی دور و برم نیست               چنین بی‌کس شدن در باورم نیست

اون شنونده و یا اون مردمی که من باهاشون در رابطه هستم یا تماس می‌گیرن می‌گن حرف دل خودمونُ شنیدیم شما تو شعرت زدی. من اون سادگی که مردم حرف می‌زنن باهاش سعی می‌کنم خیلی رعایت کنم در کارم و عامیانه حرف زدن ولی محتوا داشتن و قابل حس و لمس بودن... خیلی می‌شنوم که خیلی از کسانیکه در این حرفه هستن مثلاٌ می‌گن پشت ماشین نشستیم شعر نوشتیم و فلان کردیم... میشه همه‌ی این کارها رو به‌عنوان یه تیکه‌ای یادداشت کرد؛ ولی به عقیده‌ی من یک شاعر وقتی یک شعر خوب می‌خواد بنویسه در اصل عشق‌بازی با کلماته... چیزی که یکی از عشقای زندگیِ منه... من یک شعر رو همین‌جوری تند تند نمی‌خوام از روش بگذرم، ممکنه یک شعری رو ساعت‌ها روش بشینم فکر کنم در تخیل خودم بپرورونم و بزرگش کنم بعد بیارمش رو کاغذ... ولی اینکه بخوام سرسری بهش نگاه کنم اصلاٌ نمی‌بینم. برای همین حس می‌کنم مردم این شیره‌ی اون چیزی رو که من می‌نویسم که ساده‌س ولی احساس می‌بینن توش، به اون علاقه‌مند می‌شن و کارهای حکایت هم خیلی به من در این مورد کمک کرد که ما تونستیم رابطه با مردم برقرار کنیم.

 

بخش اول این مصاحبه را از اینجا بشنوید (با حجم 3 مگابایت)

ادامه دارد...

+ اميد و وحيد ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٩
comment نظرات ()